نگرانم نباش....

چشمانش را بست.. می ترسید نگاهش دلش را رسوا کند.. چه می توانست بگوید.. حتی فکر کردن به آن.. وای نه.. امشب که بعد از مدت ها توانسته بودند کنار هم باشند و غصه های دلشان را با هم قسمت کنند اینطور از او فرار می کرد...توی دلش دعا می کرد او کوتاه بیاید و دست از سرش بردارد... پیش خودش داشت کوتاه می آمد که به حرف او گوش کند و همه چیز را بنویسد.. اما بعدش چه.. دوستی چند ساله شان چه می شد.. مگر نه اینکه مثل دو خواهر بودند.. ...  چشمانش را باز کرد غافل از اینکه اشکهایش سرازیر شده اند...ناگهان دو چشم پر سوال او را دید که با تعجب به چشمانش زل زده اند.. شاید اگر حالش عادی بود یک شکلک در می آورد و می رفت می خوابید ..اما نه..حالا فرق می کرد..  توی دلش انگار طبل می کوبیدند.. صدای یک ساکسیفون غمگین را می شنید...  می خواست خودش را از نگاه کنجکاو او رها کند برای همین قول داد که بنویسد.. اما چطور.. هنوز خودش نمی دانست چه اتفاقی برایش افتاده................نمی دانست دلش کی به پرواز در آمده..بدبختانه کجایش را می دانست.. درست جایی نشسته بود که حتی نمی توانست سنگش بزند...باید به دلش التماس می کرد که از روی این بوم پایین بیاید..نمیدانست کی اینطور بی هوا غافلگیرش کرده آنهم درست وقتی که فکر میکرد از همه چیز! خالیش کرده و تصمیم گرفته که دیگر............

درباره ی اویی می خواست بنویسد که می شناختش و می دانست که او همیشه تا عمق قلبش را می خواند و همه ی راز هایش را می داند..اما هیچ حقی نداشت....باید همین جا تمامش می کرد..
یک برگه ی سفید برداشت و اینطور نوشت که:
 ...من اسیر شده ام...اسیر دلی که فقط دوست دارد پرواز کند..اسیر خودم.. اسیر احساساتم..و درست همین حالا همه چیز را برای دلم تمام کردم... من حالم خوب است...نگرانم نباش....

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
تقي دژاكام

سلام از طرف خودم به دل اون بنده خدا که حالش خوب است تبریک می گویم . سلام برسانید ... [گل]

سلام سرکار خانم توحیدی ممنون از محبت شما امیدوارم در طول زندگی موفق باشید ماه عبادت بر شما مبارک باد به امید دیدار برای ماهم دعا کنید[گل][گل][گل][گل][گل]

فاطمه معین زاده

سلام معصومه جون خوبی؟ کل لیست لینکستان آب و آتش رو ورق زدم تا پیدات کردم. شماره ات رو گم کردم. کجایی؟ یا اینکه من کجام؟ نمی دونم کدومش درست تره. شاید هم هر دوتاش درست باشه نه؟[چشمک] به هر حال خوشحالم از اینکه دوست قدیمی ام رو - که توی مشهد پیداش کردم ! - دوباره پیدا کردم ... اون هم توی ماه رمضان ! ... خیره انشائ الله. نازنین یار منتظرتم ... [لبخند][گل]

مسعود شجاعی طباطبایی

با اهدای سلام نثر خوب وروانی دارید مطالب وبلاگتون هم خیلی مفیده موفق و سلامت باشید التماس دعا