بی رمق
خیال کرد چشمانش را بسته
سعی اش از تکاپو افتاد
نفس نفس زد و رمقش تمام شد
بهانه فقط چشم های او بود...
نظرات ()
|
پاییز
پاییز غم درخت را می شمری؟
حالا تو هم از غصه ی این باغ پری
باید شنلی زرد برایت بخرم
سرد است,خدا نکرده سرما نخوری!
"علیرضا دهرویه"
فاصله
چقدر فاصله ی ما دور است!
فکر میکنم هیچوقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره من باشی!
"دکتر شریعتی"
این روزها
مهربانی او را در چند قدمی اش ندید
دل بی هواسش دنبال خیال دیگری بود
فقط تو می توانی.......
کمی حالم خوب نیست....دلتنگم....کاش دلیلش را نمی دانستم..... می دانم چرا اینطور بی خبر دلم گرفته است... همه دردشان را نمی دانند و غصه می خورند اما من میدانم و ..........چشمانم نمی توانند حال خراب دلم را تحمل کنند....... پلک که می زنم دق دلیشان را خالی میکنند.... فقط تو می توانی آرامم کنی....فقط به تو می توانم بگویم.....هوای دلم را داشته باش....
مثبت ها....منفی ها....
این روزها همه ی کارم شده مرور زندگی ام... به خودم قول داده ام اول به مثبت هایش فکر کنم..... به چیزهای خوبی که دارم و هرروز بی خیال تر از روز قبل از کنارشان رد می شوم... مثبت های زندگی ام بزرگند و دوست داشتنی اما من بی انصاف همیشه با نگاه تنگ و مغز گنگ خودم آن ها را کوچک دیده ام.... و اینجا که می رسم منفی های روزمرگی ام برایم بزرگ و بزرگ تر می شوند... انگار که اصلا مثبت ها را ندیده ام...
خیلی به خودم نهیب می زنم... اما انگار من آن پاپیون وسط طناب مسابقه ی طناب کشی هستم که مدام به افکار منفی ذهنش نزدیک می شود..بیچاره مثبت ها تقصیری ندارند..زورشان زیاد است اما این منم که خودم را رها کرده ام تا منفی ها با خیال راحت کارشان را دنبال کنند.....
تقصیر خودم است اما آن وسط همیشه دنبال مقصر می گردم.....
...................
کاش می شد وقتی چشمانم را می بندم ..پشت پلک هایم خودم و بقیه را کتک نزنم و این قدر چشمانم را به دلشوره نیندازم که اشکشان سرازیر شود....
کاش قلبم کمی با مغزم راه می آمد و این قدر بی هوا از میان مردمک چشمانم داد نمی زد...
کاش سکوت اتاقم کمی دلش برایم می سوخت و این همه خیال را توی سرم نمی ریخت..
...
کاش می توانستم یاد بگیرم که روی همه ی عکس های زندگی ام یک علامت مثبت بزرگ بگذارم......
عاشقم کن......
هنوز صدای قلبم را می شنوم...
این یعنی اینکه هنوز به بودنم امیدواری..!!؟
بعضی اوقات شاید هم همیشه یادم میرود که به راحتی نفس می کشم..
یادم می رود که سر خوش از زندگی روی پاهایم را ه می روم و با چشمانم دنیای قشنگت را می بینم و با زبانم به جای شکر از زمین و آسمان شکوه می کنم...
دنیای تو قشنگ است اما دنیایی که من برای خودم ساخته ام دلتنگم می کند...
صبح و خورشید و آسمان... جنگل و کوه و دریا...آدم ها... شیطنت بچه ها.. مهربانی بزرگترها.... این ها همه به جای آنکه عاشق ترم کند برایم عادی شده است... و این عادت چقدر ترسناک است... آخر مرا گاهی اوقات به مرز گستاخی می رساند...
اما مطمئنم که تو..ای مهربانترین مهربانان.. من را با همه ی فراموشی هایم خواهی بخشید...
به دنبال آرزو...
چند روزی می شد که برای دل بهانه گیرش اومده بود این جا..همیشه در این کلبه به آرامش می رسید. از کلبه بیرون اومد. دلش واسه خودش تنگ شده بود.وقتی داشت میون درختهای بلند به دنبال خورشید می گشت. نسیمی به لطیفی صبح اومد و یه شال حریر روی شونه هاش انداخت. حریر ابریشمی میون دستهاش بود. اما فقط او بود و کلبه.انگار اون نسیم خنک گرمی تنش را برده بود. یه آتیش روشن کرد و با چشمهای پر آرزوش به سرخیش خیره شد. هنوز سردش بود. شال را بیشتر دور تنش پیچید. حس کرد آرزوهایش را دوباره دارد پیدا می کند. چشمهایش را بست و دلش را به سکوت سپرد تا شاید دوباره صدای پای نسیم را بشنود.....
← صفحه بعد


نظرات ()